دینا جون دینا جون، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
دانیالدانیال، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

دینا و دانیال غنچه های مامان و بابا

ولیمه ترمه در لواسون

پنج شنبه شب ولیمه ترمه خانم دختر دایی دینا بود تو لواسون دوچرخه دینا رو هم بردیم و کلی با دوستاش که فامیلای زندایی یاسمن بودن بازی کرد هر وقت میو مدم از دینا عکس بگیرم مهدیس دختر خاله زندایی یاسمن میومد پشت دینا اخر نشد یه عکس تکی از دینا بگیرم اینم دوستای دینا ثمین و صدرا و مهدیس ...
30 شهريور 1392

عینکی شدن دینا

4 ماه پیش تو خانه اسباب باری ازگل اومدن برای معاینه چشم گفتن دینا رو باید ببرم دکتر چشم چند تا دکتر رفتیم گفتن چشمش استیکماته و باید عینک بزنه یه دکتر گفت 4 ماه صبر کنید شاید شماره چشمش پایین اومد هفته پیش دوباره رفتیم گفت شمارش پایین نیومده و باید عینک بزنه خودش اول خوشحال بود ولی منو باباش خیلی ناراحت شدیم یه عینک زرد انتخاب کرد البته بعد از هزاران انتخابه دیگه پنجشنبه 28 شهریور برای اولین بار عینکو به چشمش زد حالا دیگه خیلی دوست نداره میگه زشت میشم ما هم داریم از غصه دق میکنیم هر وقت نگاش میکنم گریم میگیره دلم خیلی براش می سوزه ...
30 شهريور 1392

مرداد 92

دخترم کلاس ژیمناستیک میره حسابی پیشرفت کرده خیلی هم علاقه داره و میخواد ادامه بده. اینجا داشت حرکاتشو به من نشون میداد اینجا رفته بودیم افطاری کرج خونه دایی مامان هدی این پروانه رو هم دختر دایی مامان هدی رو صورت دینا کشیده اینجا هم اتاق پسر دایی مامان هدی است دینا سوار بر اسکوتر.اینجا میخوایم بریم لواسون افطاری ...
30 شهريور 1392

کاردستی

من ودینا قبل از شروع کلاسای مهدش برای اینکه دینا با محیط مهد جدید بیشتر اشنا بشه کلاسای مادر و کودک اونجا رو میریم. این عکسا کاردستی هاییه که دینا اونجا درست کرده نخها رو من چسبوندم دینا بینشونو رنگ کرد دینا رو یه ورق بزرگ خوابید من دورشو کشیدم و قیچی کردم البته اون موقع موهاش بلند بود.بعد ورقو به دیوار چسبوندیمو دینا رنگش کرد بقیشم با کمک هم انجام دادیم.حالا دینا یه هم زاد داره که خودش دینا صداش میکنه و میگه این منم  این یه قورباغه است البته دینا زبونشو دوست نداره وهمش میکنتش دینا روی یه برگو رنگ کرد و باهاش مهر زدیم وقتی کار مهر زدنش تموم شد یه نقاشی کشید بعد گفت این زنبه است همون سگه تو میتی کمان ...
30 شهريور 1392

کوتاه شدن مو

پنجشنبه 21 شهریور من ودینا رفتیم ارایشگاه تا دینا موهاشو کوتاه کنه اخه از اول مهر میخواد بره مهد و براش بهتره که موهاش کوتاه باشه خودشم خیلی برای این کار مشتاق بود وخیلی هم همکاری کرد ولی وقتی کارش تموم شد و خودشو تو ایینه دید شروع کرد به گریه کردن که من موهامو میخوام. این عکس قبل از رفتن به ارایشگاهه و این عکس بعد از کوتاهی دینا خیلی ناراحته وغصه میخوره همش میگه من کچلم مامان موهامو برگردون.منم از ناراحتیه اون خیلی ناراحتم نمی دونم چه جوری راضیش کنم ...
22 شهريور 1392

3 سال تا 3 سال و نیم

این کادوی تولدشه که دایی حامد بهش داد اسمشو گذاشته نیما داره پوشکشو عوض میکنه.مهر 91 موهاشو کوتاه کردم.مهر 91 ابان 91 رفتیم مشهد اینجا الماس شرق تو مشهد.ابان91 اینجا شمال سرزمین پدری دینا است.دی91 ...
21 شهريور 1392

فشم

یه هفته بعد از تولدت جمعه ناهار رفتیم فشم باغ بابایی با بابایی و مامان سهیلا و دایی ها. بابایی ناهار ما رو برد هتل میگون اینجا هتل میگونه و تو مشغول بازی با سنگ ها هستی و حسابی خودتو کثیف کردی اینجا میخواستی بری با پسر دایی محمد علی بازی کنی من گفتم بیا عکس بگیریم و تو نمیخواستی برای همین ناراحتی واخم کردی دخترم داره سیب میچینه اخه این سیبا سفت و ترشن ودینا خیلی دوست داره ...
21 شهريور 1392